animationclub persian

دانلود انیمه Corpse Party

نویسنده : admin | تاریخ : 15:13 - دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴

لینکی که توی سایتای فارسی وجود داره برای این انیمه همه مشکل دارن پس لینکای درست دانلودو پیدا کردیم از سایتای خارجی و براتون توی این پست میگذاریم.

http://uptobox.com/gbwjjervnzc3/Corpse_Party-Tortured_Souls_01_ANSK-Anbient.mkv

http://uptobox.com/pfl0av67guyp/Corpse_Party-Tortured_Souls_02_ANSK-Anbient.mkv

http://uptobox.com/n7gy3sa0pama/Corpse_Party-Tortured_Souls_03_ANSK-Anbient.mkv

http://uptobox.com/qwtem0vyhuso/Corpse_Party-Tortured_Souls_04_ANSK-Anbient.mkv


دسته بندی : دانلود انیمه
برچسب‌ها: دانلود انیمه Corpse Party

 

آلیس در سرزمین عجایب 2(الیس ان سوی اینه)

نویسنده : admin | تاریخ : 1:49 - جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴

آلیس آنسوی آینه (به انگلیسی: Alice Through the Looking Glass) یک فیلمآمریکایی در سبک فانتزی، به کارگردانی جیمز بابین و نویسندگی لیندا وولورتون که قرار است در سال ۲۰۱۶ منتشر شود.

این فیلم، دنبالهٔ فیلم آلیس در سرزمین عجایب، که سال ۲۰۱۰ میلادی اکران شده، خواهد بود. بازیگران اصلی این فیلم میا واشیکوفسکا، جانی دپ، هلنا بونهام کارتر، آنا هاتاوی، ساشا بارون کوهن و ریس آیفنز هستند. فیلم قرار است در ۲۷ مه ۲۰۱۶ میلادی به وسیله والت دیسنی انتشار یابد.

در ۷دسامبر ۲۰۱۲، مجله ورایتی کار ساختن سری «آلیس در سرزمین عجایب» , به همراه لیندا وولورتون به‌عنوان فیلم‌نامه نویسن را اعلام کرد. در ۳۱ مه ۲۰۱۳، جیمز بابین برای کارگردانی سری جدید(آلیس در سرزمین عجایب:نگاه به آنسوی شیشه)انتخاب شد.

 

برای دانلود تیزر اینجا کلیک کنید



دسته بندی : اخبـــــــــــــــــار
برچسب‌ها: این فیلم, دنبالهٔ فیلم آلیس در سرزمین عجایب, که سال ۲۰۱۰ میلادی اکران شده, خواهد بود, بازیگران اصلی این فیلم میا واشیکوفسکا

 

مصاحبه با جانی دپ بعد از فیلم چارلی و کارخانه شکلات

نویسنده : admin | تاریخ : 1:11 - جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴

همکاری شما با تيم برتون از فيلم « ادوارد دست قيچی » آغاز شد و با چهار اثر ديگر ، ادامه يافت. اينطور نيست؟

تيم برتون کارگردانی بود که در دهه 90 من را به مخاطبان معرفی کرد. تنها کارگردان ديگری که در اين برهه از زمان به من کمک کرد جان واترز بود که فرصت بازی در فيلم « بچه گريه کن » را به من داد. من همواره از جان واترز به سبب اين فرصت سپاسگزار خواهم بود اما حقيقت امر اين است که برتون برای معرفی من به دنيای سينما ريسکهای بزرگتری را پذيرفت. زمانيکه او مرا برای بازی در فيلم « ادوارد دست قيچی » انتخاب کرد به وضوح يک ريسک جديد را پذيرفت. می دانم که او به اين منظور با استوديوهای بسياری مبارزه کرد تا اجازه حضور من در اين اثر را بگيرد چرا که در آن زمان من هنرپيشه محبوب استوديوها نبودم. او مبارزات بسياری کرد و سرانجام به پيروزی رسيد. از همين رو می توانم بگويم که بين ما يک رابطه دوستانه و احترام آميز است که همواره بر جای می ماند.

نکته ديگر اين است که تيم برتون در زمره مستعدترين و تواناترين کارگردانهای حاضر جای دارد. نوع نگاه ما ، احساس ما و حس طنز ما بسيار شبيه است و اين کار را آسان تر می کند.

ايفای نقش « ويلی ونکا « برای شما چه جذابيتی داشت؟

من يکی از طرفداران جين وايلدر بودم با اين وجود اين عامل باعث کشش من به اين پروژه نشد. بايد بگويم که من کتاب « رونالد داهل » را دوست دارم و همواره علاقه داشتم در فيلمی که بر اساس کتابهای وی ساخته می شوند حضور داشته باشم اما عامل اصلی که بازی در اين اثر را پذيرفتم اين بود که تيم برتون به من اين پيشنهاد را داد. او اولين و آخرين دليل من برای همکاری در اين پروژه بود. به محض اينکه او به من پيشنهاد داد و من پذيرفتم احساس کردم که مسئوليت ما آغاز شده است اين احتمال وجود داشت که فيلم ، اثر خوبی از کار در نيايد اما بايد بگويم که اين ريسک برای يک هنرپيشه بسيار هيجان انگيز است و به منزله يک مبارزه طلبی به شمار می آيد. 

آيا ايفای نقش کاراکتری که در برقراری ارتباط با جامعه هيچگونه مهارتی ندارد برايتان جذاب بود؟

بله من از اين امر لذت می بردم. ايفای نقش کاراکترهايی چون ونکا، کاپيتان جک و رائول دوک همواره با جذابيت بسياری همراه بوده است چرا که اين کاراکترها، کارهايی را می کنند که هرگز به مخيله من خطور نکرده اند. آنها به گونه ای با مردم سخن می گويند که من شخصاً هرگز چنين نمی کنم.

آيا بيشتر از فيلمنامه برای تحقيق استفاده کرديد. چه عاملی باعث شد که به کاراکتر ويلی ونکا نزديک شويد؟

زمانيکه من و کارگردان در مورد ساخت اين فيلم با يکديگر سخن گفتيم هيچ فيلمنامه ای در دست نبود تنها کتاب را در اختيار داشتيم که به گواهی بسياری يک شاهکار است. به ياد دارم زمانيکه پنج ، شش ساله بودم نمايشهايی را نگاه می کردم که بر اساس اين کتاب به اجرا در می آمدند از آن نمايشها ، شخصيتهای خاصی در ذهنم بر جای ماندند. به ياد دارم که در آن زمان با خود فکر می کردم که اين افراد چرا اينقدر عجيب و غريب سخن می گويند. نحوه صحبت کردن آنها به گونه ای بود که يک ريتم موسيقيايی خاصی داشت. من اين وِيژگی را برای کاراکتر ونکا در نظر گرفتم.

چگونه به صدای اين کارا کتر دست يافتيد؟

نمی توان گفت که اين صدای ونيکاست چرا که هر وقت که فيلمنامه را می خوانم در می يابم که صدای جديدی برای يک کاراکتر خلق کرده ام. برای کاراکتر ونيکا نيز به اين صورت بود که با دختر 6 ساله ام ليلی رز تمرين کردم تا ببينم که صدای مورد نظر من تا چه ميزان می تواند با مخاطب ارتباط برقرارکند. ما بارها و بارها با عروسکهای او بازی می کرديم و او می گفت که: « بابا از اين صدا استفاده نکن. مثل يک آدم عادی صحبت کن. »

اما اين بار از صدای ونيکا استفاده کردم و با اين صدا با دخترم بازی کرد. او به هنگام شنيدن اين صدا شگفت زده شد و گفت: « اين صدا را چگونه تقليد می کنی ». اينگونه بود که فهميدم راه درستی را انتخاب کرده ام. 

فيلمبرداری پيوسته دو فيلم بعدی « دزدان دريايی کارائيب » چگونه پيش می رود؟

فيلمبرداری اين اثر يک فرايند طولانی مدت است ما تا آنجاييکه بتوانيم فيلمبرداری نماهای مربوط به قسمت دوم را به پايان می بريم و سر فرصت بر روی قسمت سوم کار می کنيم. در کل می توانم بگويم که در حال حاضر بيشتر بر روی قسمت دوم اين اثر کار کرده ايم. به نظر می رسد که پس از خستگی بسيار، فيلمبرداری نماهای قسمت سوم آغاز می شود اما اين امر بسيار سرگرم کننده و هيجان انگيز است.

چه مسئله ای باعث شد که پيشنهاد حضور در قسمت دوم و سوم را بپذيريد؟

در اين بين تنها يک دليل وجود داشت که من اين پروژه را پذيرفتم. دليل مذکور نيز اين است که نمی خواستم فرصت ايفای نقش کاپيتان جک را از دست بدهم. بسياری می گويند که جانی دپ به سبب دستمزد اين کار را انجام داد اما هدف و انگيزه واقعی من اين نبود. دوست داشتم نقش کاپيتان جک را بار ديگر بازی کنم چرا که اين نقش با سرگرمی بسياری همراه است و جای کار بسياری دارد. بی ترديد تا جاييکه به پروژه های « دزدان دريايی » باز می گردد با تهيه کننده ها همکاری می کنم و اگر قرار باشد يک روز قسمت هفتم اين فيلم ساخته شود در آن نقش آفرينی می کنم. شما در قسمت دوم وسوم اين فيلم با وجوه ديگری از شخصيت کاپيتان جک مواجه می شويد و او را در شرايط متفاوتی می يابيد.

آيا اين مسئله صحت دارد که کيث ريچاردز در اين فيلم نقش پدر کاراکتر کاپيتان جک را بازی می کند؟

من درباره اين موضوع با وی صحبت کرده ام و او با خوشرويی بسيار از اين ايده استقبال کرد. اگر چنين شود نتيجه کار عالی خواهد بود. ما بايد زمانهای فيلمبرداری را با توررولينگ استونز هماهنگ کنيم و سرانجام تصميم بگيريم اما تصورش را بکنيد که من قرار است در يک فيلم دزد دريايی با او همبازی شوم. اين امر به مثابه رويايی است که وجه واقعيت به خود می گيرد.


دسته بندی : مصاحــــــــــــــبه
برچسب‌ها: مصاحبه با جانی دپ بعد از فیلم چارلی و کارخانه شکلا, تنها کارگردان ديگری که در اين برهه از زمان به من ک

 

مصاحبه با جان آگوست درباره چارلی و کارخانه شکلات

نویسنده : admin | تاریخ : 1:6 - جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴


جان آگوست فيلمنامه نويسي است که آثار بسياري را در کارنامه هنري اش ثبت کرده است. فيلمنامه هاي فرشتگان چارلي و ماهي بزرگ آثاري بودند که به وضوح توانائي اين نويسنده را در نگارش آثاري هيجان انگيز و در عين حال فراواقعي به نمايش گذاشتند. اما بي ترديد بزرگترين چالشي که تاکنون آگوست در خط مشي هنري اش با آن مواجه شده، نگارش فيلمنامه براساس کتاب چارلي و کارخانه شکلات سازي نوشته روالد دال بود که با کوچکترين لغزشي مي توانست جمع کثيري از دوستداران اين کتاب را دل آزرده از سالن سينما خارج کند. اما نمايش اين اثر و چگونگي پرداختن به شخصيت ها نشان داد که تيم برتون، کارگردان صاحب سبک سينما بار ديگر انتخاب خوبي داشته است. جان آگوست در اين گفت و گو از نحوه شکل گيري فيلمنامه چارلي و کارخانه شکلات سازي سخن مي گويد.

افزودن فلاش بک ها ايده چه کسي بود؟
 

من و تيم برتون در دومين گفت وگويي که داشتيم به اين نتيجه رسيديم. زماني که در کنار هم نشستيم و گفت وگو را آغاز کرديم، موضوع صحبت ما اين بود که چگونه مي خواهيم تمامي فيلم را شکل بندي کنيم، چرا که پايان کتاب بسيار ناقص است. چون کودکان دست تکان مي دهند، کارخانه از آن چارلي مي شود و داستان به پايان مي رسد. اما چنين پاياني براي فيلم مناسب و رضايت بخش نبود. ما دوست داشتيم نقايصي را که وجود داشت برطرف کنيم، به گونه اي که مخاطب در تمامي فيلم با شخصيت ها همراه باشد. در حقيقت يکي از اولين مباحثي که ميان من و تيم برتون مطرح شد، بازنگري من نسبت به داستان بود. به نظر من اين اثر تنها شرح حال کودکي نبود که براي بازديد از يک کارخانه با ساير دوستانش همراه مي شود، بلکه فيلمي بود با محوريت چارلي، پسري که در خانه کوچکش در کنار پدربزرگ و مادربزرگ و پدر و مادر مهربانش زندگي مي کند و به رغم تنگدستي و فقري که زندگي آنها را احاطه کرده، يکي از خوش اقبال ترين کودکان جهان است. نقطه مقابل او شخصيت ويلي ونکاست. او در زندگي همه چيز دارد به جز خانواده. به همين دليل از همان ابتداي امر مسير را مي شناختيم و مي دانستيم که در ادامه چه رويدادهايي بايد به وقوع بپيوندد که چارلي را صاحب کارخانه و ويلي ونکا را صاحب خانواده کند. در اين ميان فلاش بک ها راهي براي نشان دادن چيزهايي است که ونکا در زندگي کمبودشان را به وضوح احساس مي کند. اين گونه است که فيلم به رابطه ميان ويلي و پدرش مي پردازد و نشان مي دهد که چگونه به انساني با ويژگي هاي خاص تبديل شده و در اين مسير چه بهايي را پرداخته است.

لطفاً کمي در مورد فيلمنامه صحبت کنيد. عناصر بصري در فيلم فراوان هستند، آيا شما اين امر را برعهده طراحان گذاشتيد؟
 

يکي از چالش هايي که فيلمنامه نويسان همواره با آن مواجه هستند اين است که بايد بدانند کجا متوقف شوند و جلوي خودشان را بگيرند. چرا که اين امکان وجود دارد که رنگ ديوارهاي اتاق را نيز در فيلمنامه ذکر کنند، در حالي که چنين جزئياتي براي هيچ کس ثمربخش نخواهد بود. يک فيلمنامه خوب، فيلمنامه اي است که به محض خواندن آن، احساس کنيد که فيلم را ديده ايد، در صورتي که اين گونه نبوده است. فيلمنامه نويس بايد با کمک چندين واژه حسي را منتقل کند که پس از مشاهده فيلم در مخاطبان به وجود مي آيد. اين گونه بود که من تمامي ايده هايم را با کارگردان در ميان مي گذاشتم. در مورد تيم برتون و جاني دپ نيز همين طور بود و به محض اين که ايده اي به ذهنشان خطور مي کرد مرا در جريان مي گذاشتند.
زماني که مي خواستم صحنه اي را بنويسم، از تيم برتون سوال مي کردم که نگاهش نسبت به اين صحنه چگونه است و سعي مي کردم از زاويه ديد او، همه چيز را به رشته تحرير در آورم. اما در اين ميان توضيحات چنداني پيرامون کارخانه شکلات سازي ارائه نکردم، به عنوان مثال نگفتم که کارخانه به چه شکلي است در فيلم نمايي وجود دارد که بيننده نگاهي به شيرواني چارلي مي اندازد و در آنجا وسايلي مانند دوچرخه را مي بيند. من جزئيات مربوط به اين صحنه را به صورت کامل در فيلمنامه آوردم، چرا که بخشي از داستان است. اما به نظر من ذکر نوع لباس شخصيت ها در فيلمنامه درست نيست، چرا که اين مسائل مربوط به من نبودند و تيم برتون، جاني دپ و گروهي از افراد فوق العاده مستعد در مورد اين مسائل تصميم مي گرفتند. يکي از توانايي هاي برتون اين است که به خوبي مي داند چگونه بايد در هر رشته اي افراد کارآمد را اطراف خود جمع کند. در اين ميان کار الکس ايکس ايکس به عنوان طراح لباس شگفت انگيز بود. در هيچ صفحه اي از فيلمنامه مطلبي نيامده بود که به او کمک کند تا لباس ها را انتخاب کند، اما او به خوبي از عهده کارش برآمد و دائماً از من مي خواست که با او همکاري کنم. حتي زماني که مي خواست از روزنامه هاي باطله براي پوشاندن ديوارها استفاده کند، کپي روزنامه ها را براي من مي فرستاد تا مطمئن شود که اگر دوربين بيش از اندازه نزديک بيايد و کلمات قابل خواندن باشند، مشکلي پيش نخواهد آمد.

آيا موضوعات خاصي را براي بازيگران نوشتيد؟
 

نه، چنين چيزي نبود. مثلاً در فيلمنامه نگفتم که چه چيزي براي جاني دپ خوب است. پس از اين که گفت وگوها را در کنار هم مرور کرديم، جاني دپ بار ديگر به کتاب مراجعه کرد و گفت که سه، چهار خط در کتاب وجود دارد که او تمايل دارد شخصيت ويلي ونکا در فيلم آنها را بيان کند. به اين ترتيب ما آن مطالب را در فيلمنامه گنجانديم. اما از تمامي اين صحبت ها که بگذريم بايد بگويم که جاني دپ ايده هاي بسيار زيبايي داشت که در شکل گيري شخصيت ويلي ونکا بسيار تاثير گذار بود. به عنوان مثال اين شخصيت مي ترسد که کسي به کارخانه اش بيايد، با اين وجود به دليل حضور کودکان در کارخانه شکلات سازي بايد تدبيري نيز بينديشد. در حقيقت همين کارخانه است که خاطرات سالهاي دور و چگونگي انزوايش را براي او زنده مي کند. در فلش بک ها به تمام اين مسائل پرداخته شده.

چرا فيلم را مطابق با زمان حال ساختيد؟
 

من با اين مسئله موافق نيستم و در حقيقت من و تيم برتون اعتقاد نداريم که فيلم به زمان معاصر آورده شده است. به جز اين مسئله که مايک با بازي هاي ويدئويي سرگرم است، هيچ عنصر ديگري وجود ندارد که نشان بدهد رويدادها در زمان حال رخ مي دهند. ما تمايل نداشتيم که به هيچ زمان و مکاني تعلق داشته باشيم، کما اين که در فيلم نيز مشخص نيست که رويدادها در آمريکا به وقوع مي پيوندند يا در انگلستان. بنابراين مي توان گفت که خودروهاي موجود در اين فيلم بسيار عجيب و غريب هستند و حتي تکنولوژي اي که در فيلم به نمايش گذاشته مي شود نيز عجيب است، اما نمي توان گفت که به چه دوره زماني مربوط است. ما در مورد اين مسائل بسيار دقت مي کرديم، چرا که تمايل داشتيم بي زماني را در داستان رعايت کنيم.

پس اشاره هايي که به دهه 60 صورت مي گيرد، چگونه است؟
 

اشاره هايي که ونکا در اين فيلم دارد، مانند واژه «گربه آراسته» را نمي توان به دوره خاصي از زمان نسبت داد. ما دوست داشتيم که اين شخصيت به زبان مدرن صحبت کند، اما اگر از نگاه ديگري با فيلم روبه رو شويد، پي مي بريد که زمان شکل گيري داستان به هيچ وجه قابل شناسايي نيست. مي توان گفت که از زمان ماعقب تر است، اما پيش بيني ديگري در مورد آن نمي توان کرد.

به نظر مي رسد خيلي واهمه داشتيد که فيلمنامه لو برود، آيا همين طور است؟
 

بله، اما بايد بگويم که اقدام شگفت انگيزي انجام نداديم تا از اين امر جلوگيري کنيم. موقعي که مردم از من مي پرسيدند چه اتفاقي در فيلم رخ مي دهد، مي گفتم همان رويدادهايي که در کتاب رخ مي دهد، به علاوه بخش هايي که بيشتر به آنها پرداخته ايم. در آغاز ساخت فيلم مطلبي پيرامون پدر ويلي ونکا عنوان نکرديم، چرا که احساس مي کرديم يکي از وظايف ما حفظ نکته هاي شگفت انگيز فيلمنامه است. درست مانند اين است که بگوييم قابليت تعريف کردن داستاني که همه آن را مي دانند چيست. حکايت کار کردن روي اين فيلم مانند روايت يک داستان افسانه اي است که همه با عناصر اوليه آن آشنا هستند، اما هر کس تعبير خود را دارد و به گونه اي متفاوت آن را روايت مي کند. براي من عناصر مهم در خانواده کوچک چارلي و خانه اش خلاصه مي شدند. اولين تصويري که در ذهنم شکل گرفت، رودخانه اي از شکلات بود که شکرپاش ها در امتداد آن قرار داشتند. بنابراين دوست داشتم که اين صحنه در فيلم گنجانده شود. اين صحنه نيز از جمله عناصري بود که مخاطب را به وجهي دلپذير غافلگير مي کرد.

زماني که با کارگردان توافق نداشتيد، چه مي کرديد؟
 

صادقانه بگويم، ما زياد با هم مشکل نداشتيم. اگر او پاسخ منفي بدهد، اولين کاري که مي کنم اين است که ببينم او دقيقاً به چه چيزي نياز دارد و چه مي خواهد. چرا که کار من دقيقاً همين است و بايد فيلمنامه اي را بنويسم که او بتواند فيلمش را براساس آن بسازد. بنابراين مي توان گفت که کشمکش چنداني ميانمان وجود نداشت. تنها کاري که ما انجام مي داديم تلاش براي درک و کمک رساندن به يکديگر بود. اين مسئله در فيلم به خوبي رعايت شد. يکي از کارهاي من اين است که سعي مي کنم آنچه که در ذهن تيم برتون است را عملي کنم. براي همين هرگز به او نمي گويم که اين يا آن مسئله غير ممکن است و يا اين که عملي نيست.

نگارش فيلمنامه براي بازيگراني مانند البرت فيني و کريستوفر لي چگونه بود؟ آيا شناخت بازيگران باعث مي شد که نوع نوشتن شما تغيير کند؟
 

در مورد فيلم چارلي و کارخانه شکلات سازي بايد بگويم که تنها مي دانستم که جاني دپ بازيگر فيلم است. مي دانستم که بايد نقش مربوط به او را بنويسم و از سوي ديگر مي دانستم که او هنرپيشه اي که از عهده نقشي که برعهده اش مي گذاريد، برمي آيد. با توجه به اين که او از من جوان تر است، ايده هايي را ارئه داد که در ترسيم دوران جواني ويلي ونکا بسيار تاثير گذار بودند. اما در مجموع بايد بگويم که نويسنده معمولاً نمي داند که براي کدام بازيگر مي نويسد. براي همين تلاشش را به کار مي گيرد تا بهترين شخصيت را خلق کند. و اگر پس از انتخاب پي ببرد که تفاوت هايي ميان او و نقشش وجود دارد، درصدد کاهش اين تفاوت ها بر مي آيد. در مورد آلبرت فيني و کريستوفر لي بايد بگويم که حتي يک واژه از فيلمنامه تغيير نکرد. تصور مي کردم که قرار است جاني دپ در دو نقش حاضر شود و نقش ويلي ونکا و پدرش را بازي کند. تا اين که به لندن آمدم و فهميدم که کريستوفر لي براي اين نقش انتخاب شده است. عکس العمل من نسبت به انتخاب لي بسيار خوب بود، چرا که بازيگر بسيار خوبي است و در جاهايي که لازم است مي تواند اندکي هم ترسناک باشد.
منبع:نشريه فيلم نگار شماره 37

 

 


دسته بندی : مصاحــــــــــــــبه
برچسب‌ها: در مورد فيلم چارلي و کارخانه شکلات سازي بايد بگويم, مي دانستم که بايد نقش مربوط به او را بنويسم و از س

 

نگاهي به فيلمنامه چارلي و کارخانه شکلات

نویسنده : admin | تاریخ : 0:54 - جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴

خانواده مهم تر از شکلات است!
 

به نظر مي آيد فيلمنامه اي که جان آگوست براي تيم برتن نوشته - تا پس از34سال مجدداً فيلمي از کتاب بسيار محبوب رولد دال با همين نام چارلي و کارخانه شکلات ساخته شود - حداقل به لحاظ حفظ شخصيت ها و فضاي قصه به کتاب نزديک تر است تا فيلمنامه اي که در سال1970 خود رولد دال براي مل استوارت نوشت تا نخستين ورسيون اين داستان را با عنوان ويلي ونکا و کارخانه شکلات سازي جلوي دوربين ببرد. البته شايد همه اين ماجرا هم تقصير رولد دال نباشد، چون مل استوارت گويا از اين که دال همه کتابش را به فيلمنامه تبديل کرده بود، راضي نشده و از نويسنده جواني به نام ديويد سلتزر (که بعدها فيلم تين ايجري لوکاس را ساخت) دعوت مي کند تا فيلمنامه رولد دال را بازنويسي کند. علاوه بر اين براي بخش پيش از ورود ويلي ونکا به داستان، يعني قسمت هايي که همه به دنبال يافتن يکي از پنج بليت طلايي ورود به کارخانه اسرار آميز شکلات سازي ويلي ونکا در زير لفاف قرمز رنگ ميليون ها بسته شکلات ونکا هستند، حتي از چند نفر طنزنويس مثل باب کافمن درخواست مي کند تا قطعاتي کمدي با موضوع جست وجو به دنبال بليت هاي طلايي ونکا بنويسد. در واقع اهميت اين بخش براي مل استوارت بيش از آن بود که در اصل کتاب و فيلمنامه رولد دال وجود داشت و به همين دليل حدود 40 دقيقه از96 دقيقه (يعني بدون در نظر گرفتن تيتراژ فيلم حدود نيمي از فيلمنامه) فيلم را شامل مي شود، ولي در نسخه جان آگوست تنها حدود 25 دقيقه از 115 دقيقه (کمتر از يک چهارم) را در برگرفته است.


شوخي هايي که طنزنويسان مل استوارت در بخش اول گنجانده بودند، اغلب بزرگسالانه و درباره جست وجوي ديوانه وار به دبنال بليت هاي طلايي بود. شوخي هايي که اغلب به طور خيلي سطحي به مسائل روز جامعه مي پرداخت. براي مثال خبرهاي يک نشريه درباره بليت طلايي باعث مي شود مردم تب شکلات بگيرند. يا هنگامي که يک بليت جديد پيدا مي شود، همه روزنامه ها تيتر اولشان را با حروف درشت به آن اختصاص مي دهند. يا با کاهش تعداد بليت هاي باقيمانده مدرسه ها بسته مي شوند و حتي مديران سخت گير، کلاس هاي خود را تعطيل مي کنند يا وانتي پر از شکلات هاي ونکا به طرف کاخ سفيد مي رود و يا آخرين نمونه هاي اين شکلات در يک حراج انحصاري لندن به پنج هزار پوند فروخته مي شوند! براي يافتن آخرين بليت هم اين تعليق بيشتر مي شود و خبري مشکوک انتشار مي يابد که ميليونري از آمريکاي لاتين، آخرين بليت طلايي را يافته و بدين ترتيب آهي از نهاد چارلي باکت و خانواده اش و البته تماشاگر بلند مي شود. ولي بعداً معلوم مي شود که بليت پنجم جعلي بوده است. اين همان موقعي است که چارلي با پيدا کردن يک سکه در پاي ناوداني براي پدربزرگش، شکلات ونکا خريده و هنگامي که پس از خواندن خبر جعلي بودن بليت پنجم در آمريکاي لاتين، با عجله شکلات را باز مي کند، بليت طلايي پنجم را پيدا مي کند. اما در فيلمنامه اي که جان آگوست با مشورت و دخالت مستقيم تيم برتن نوشته است، اين گونه تعليق ها و آن گونه شوخي ها جايي ندارد. حتي آن 25 دقيقه نخست فيلم بيشتر درباره توضيح شخصيت و کارخانه ويلي ونکا، خانواده چارلي و شغل پدرش (که برخلاف کتاب رولد دال از فيلمنامه فيلم اول حذف شده بود) و ارتباط چارلي با پيرامونش مي گذرد تا جست وجو به دنبال بليت طلايي که تنها شايد چند صحنه مختصر را در برگيرد. بليت جعلي پنجم هم وجود ندارد و چارلي پس از اينکه از دو بسته شکلات هديه تولدش و پس انداز پدربزرگش نااميد مي شود، خيلي ساده و راحت، بليت طلايي آخر را از يک بسته شکلات که از مغازه اي مي خرد، به دست مي آورد.

 

 


دسته بندی : شرح نامه ها
برچسب‌ها: lie and the chocolate facty, خانواده مهم تر از شکلات است, به نظر مي آيد فيلمنامه اي که جان آگوست براي تيم بر, تا پس از34سال مجدداً فيلمي از کتاب بسيار محبوب رول

 

نویسنده : admin | تاریخ : 0:4 - جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴

 

(این مرد عشق منه با اون سبیلاش شکل شخصیتای انیمه هاس!این داستان شبیه داستان کامپیوتر منه :)

 

طبیعی است با این وضع ساعت من جلو می‌زد و هر روز بر این وضع ناگوار افزوده می‌شد. هفته‌ای نگذشت که سرعت عجیب به آن عارض گشت و ضربانش به 150 در هر دقیقه رسید. دو ماه نگذشته بود که ساعت من هر ساعتی دو ساعت جلو می‌زد و همیشه سیزده روز از تقویم رسمی‌ کشوری...

ساعت نو و قشنگ من مدت هیجده ماه بر وفق دلخواهم بدون کمترین تندی یا کندی کار کرده و رضایت خاطرم را جلب نموده بود از این رو تصور می‌کردم هرگز خراب نخواهد شد و از آسیب‌دیدگی و هرگونه بحرانی ایمن خواهد بود. ولی روزی یا اگر درست بخواهید شبی از دست من بر زمین افتاد. از این حادثه بسی دلگیر شدم و آن را مقدمۀ مصیبتی پنداشتم با این همه کم کم خود را قانع کردم و این توهمات خرافی را از خاطر خود زدودم ولی برای اطمینان خاطر بیشتری آن را نزد مهمترین ساعت ساز شهر بردم تا آنکه آن را معاینه و چنانچه آسیبی به آن وارد آمده ترمیم کند.
ساعت ساز آن را از دست من گرفت و با نهایت دقت مورد آزمایش قرار داد و گفت:
ـ این ساعت چهار دقیقه عقب می‌زند، باید آن را کمی‌جلو کشید.
هرچه سعی کردم او را قانع سازم دست از سر ساعتم بردارد و به او بفهمانم که ساعت من در نهایت خوبی کار می‌کند موفق نشدم زیرا تمام استدلال های دنیا نمی‌توانستند مانع شوند که ساعت من چهار دقیقه عقب نزند و از این رو لازم بود آن را جلو کشید و در حالی که اندوهی بی پایان مرا فرا گرفته بود مشاهده کردم که ساعت ساز با نهایت راحتی و خونسردی به عمل شوم و مهلک خود مبادرت ورزید و با وجود خواهش من، ساعتم را به جلو کشید.
طبیعی است با این وضع ساعت من جلو می‌زد و هر روز بر این وضع ناگوار افزوده می‌شد. هفته‌ای نگذشت که سرعت عجیب به آن عارض گشت و ضربانش به 150 در هر دقیقه رسید. دو ماه نگذشته بود که ساعت من هر ساعتی دو ساعت جلو می‌زد و همیشه سیزده روز از تقویم رسمی‌ کشوری جلوتر بود. روز شمار آن اواسط نوامبر را نشان می‌داد در صورتی که تازه دو روز از نوامبر می‌گذشت. از این رو مرا گرفتار اشتباه کرده بود و من اغفال شده و اجاره بهای منزل خود را 15 روز زودتر تأدیه کردم و قرض های خود را 15 روز زودتر پرداختم و دین مردم را 15 روز زودتر مطالبه کردم. از این رو وضع من غیر قابل تحمل شد و مجبور شدم ساعتم را نزد ساعت ساز دیگری ببرم تا دوباره آن را منظم سازد.
این ساعت ساز از من پرسید که آیا تا به حال ساعت خود را تعمیر کرده ام؟ گفتم خیر. زیرا این ساعت تا به حال خوب کار می‌کرده و هرگز احتیاجی به تعمیر نداشته است. سپس نگاهی از روی تحسر بر من افکند و فوراً ساعتم را گشود و به تماشای کارخانۀ آن پرداخت و گفت:
ـ این ساعت شما را باید پاک کرد و روغن زد سپس حرکت آن را تنظیم نمود. هشت روز دیگر برای گرفتن ساعت خود بیایید.
پس از آنکه ساعت مرا پاک کرد و روغن زد و مرتب نمود ساعت من آهسته به کار افتاد و حرکاتش گاه متوقف می‌شد و باز پس از دقایقی استراحت به راه می‌افتاد از این رو در کارهای من کندی و فتوری روی داد. دیر به اداره می‌رسیدم و سر موقع به خانه نمی‌رفتم، پرداخت دیونم به تعویق افتاد و طلب هایم وصول نمی‌شد، ساعات میعاد من مرتب به تعویق می‌افتاد و مردم مرا بد قول می‌پنداشتند و کم کم طوری شد که یک هفته از سایرین در تمام امور زندگانی عقب افتادم و نزدیک بود از هستی ساقط شوم.
پس برای مرتبۀ سوم مجبور شدم نزد ساعت سازی بروم.
این مرد ساعت را در مقابل من از هم متلاشی کرد و سپس با نهایت نخوت به من اعلام نمود که فنر ساعت شکسته است و قول داد در ظرف سه روز این عیب را برطرف خواهد نمود و ساعتم را صحیح و سالم به دستم خواهد داد. پس از این ترمیم ساعت من به وضع عجیبی دچار شد. قسمتی از روز را با سرعتی عجیب کار می‌کرد ولی قسمت دیگر روز کاملاً از کار می‌افتاد و به خواب عمیقی فرو می‌رفت به طوری که در حقیقت در ظرف 24 ساعت 12 ساعت کار و 12 ساعت استراحت کامل می‌فرمود و به این طریق از نظر شبانه روزی مرتب کار می‌کرد ولی از لحاظ دیگر یا همیشه چند ساعت جلو یا چند ساعت عقب بود.
پس مجبور شدم دوباره آن را نزد ساعت ساز دیگری ببرم.
این شخص به من گفت که یکی از پیچ های اساسی ساعت گم شده پس به ترمیم آن همت گماشت. از این پس ساعت من به درد یبوست و اسهال متناوبی دچار گشت. یک ساعت تند کار می‌کرد و یک ساعت به کلی از کار می‌افتاد و این عمل را در تمام مدت شبانه روز بدون اندک توقف یا تغییری انجام می‌داد.
خیر! تقدیر چنین بود که این ساعت مرا از هستی بیزار کند و به روز سیاه نشاند. پس آن را به نزد ساعت سازی بردم و درد دل خود را با وی در میان نهادم. او نیز مثل ساعت سازهای قبلی ساعتم را متلاشی کرد و سپس گفت:
ـ پیچ تعادل آن کج شده است.
پس پیچ تعادل را راست کرده و دوباره ساعت را پاک کرده روغن زده و آن را به من داد. این دفعه بلای ساعت از کارخانه اش به صفحۀ آن منتقل شد هر یک ساعت و پنج دقیقه عقربۀ بزرگ به عقربۀ کوچک گیر می‌کرد و مجبور بودم که شیشه صفحه ساعت را بر دارم و عقربه ها را از چنگال بی رحم یکدیگر برهانم.
با این وضع تمام حواس من صبح تا شام متوجه این شده بود که درست در موقع مناسب این عقربه ها را از هم جدا کنم تا ساعت به کار موزون خود ادامه دهد. پس دوباره... برای دهمین بار مجبور شدم به دکان ساعت ساز بشتابم. معلوم شد که شیشه صفحه ساعت این دفعه مقعر است و مجبور شدم شیشه را عوض کنم ولی حماقت من در اینجا بود که به این آقای ساعت ساز اجازه دادم نظری هم به درون کارخانه ساعت بیفکند.
گفت:
ـ این پیچ هم سست شده است.
ـ سپس با مهارتی هرچه تمام تر پیچ را محکم کرد. از آن پس ساعت مرتب کار می‌کرد ولی یکباره متوقف می‌شد درست موقعی که ده دقیقه به خاتمه دوره 24 ساعت باقی بود عقربه های ساعت مانند خرگوش داستان از خواب بیدار می‌شدند و با سرعت عجیبی به حرکت در می‌آمدند و 23 ساعت عقب افتادگی را در ظرف ده دقیقه جبران می‌کردند. بعداً یک ساعت مرتب کار می‌کردند سپس دوباره به خواب 24 ساعت ده دقیقه کم فرو می‌رفتند.
پس دوباره نزد ساعت سازی شتافتم و در حالی که ساعت را به دست او سپردم به دقت در چهره اش نگریستم.
ـ آه! موریسون! شما هستید؟
آری او را شناختم ولی این پیرمرد هرگز در عمر خود ساعت سازی نکرده بود. چطور یکباره این شغل را بر گزیده است؟ آیا تمام ساعت سازهای دنیا همین طورند؟
ولی او به روی مبارک خود نمی‌آورد و گفت:
ـ مارک تواین عزیز، این ساعت فنرش کج شده است.
از فرط عصبانیت چنان مشتی بر سرش کوفتم که در همان جا جان به جان آفرین سپرد. پس مجبور شدم مخارج کفن و دفن او را تأدیه کنم و مقداری نفقه به پیرزن او بپردازم تا او را از تعقیب جرایی خود منصرف سازم.
عمویم ویلیام می‌گفت: «اسب تا روزی که سرکش نشود اسب خوبی است و ساعت تا وقتی که به دست ساعت ساز سپرده نشود قابل استفاده است» حق هم با او بود زیرا این ساعت که در بدو امر آن را دویست دلار خریده بودم برای من هفتصد دلار خرج تراشیده و عاقبت هم به راه نیفتاد.
گمان می‌کنم که هرچه کفاش، نعلبند و مسگر و حلبی ساز بی کار در این شهر پیدا می‌شود، راه بهتری جهت امرار معاش جز ساعت سازی پیدا نکرده‌اند.


دسته بندی :


 

آخرین مطالب

» دانلود انیمه Corpse Party ( دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ )
» آلیس در سرزمین عجایب 2(الیس ان سوی اینه) ( جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ )
» مصاحبه با جانی دپ بعد از فیلم چارلی و کارخانه شکلات ( جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ )
» مصاحبه با جان آگوست درباره چارلی و کارخانه شکلات ( جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ )
» نگاهي به فيلمنامه چارلي و کارخانه شکلات ( جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ )
» ( جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ )
» شغلم خندیدن. نویسنده: هاینریش بل. مترجم: سهراب برازش ( پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ )
» جمعه های ما... ( چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ )
» انیمیشن های آینده پیکسار ( دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ )
» آموزش انکود با نرم افزار MediaCoder ( دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ )
» دانلود سریال کره ای شاهزاده ی شاهزاده ( یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ )
» دانلود آهنگ تتلو به نام «مامان تو» ( یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ )